تبلیغات
نشریه طنز بوق دانشگاه آزاد اسلامی واحد دهاقان - خاطرات منو دانشگاه(خاطرات یك پسر دانشجوی دم بخت)
نشریه طنز بوق دانشگاه آزاد اسلامی واحد دهاقان
مستقل بودیم و میمانیم

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

خاطرات منو دانشگاه(خاطرات یك پسر دانشجوی دم بخت)

شنبه : همون لحظه ای كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا كه می رفتم اونو می دیدم یك بار كه از جلوی هم در اومدیم نزدیك بود به هم بخوریم صداشو نازك كرد گفت : ببخشید
من كه می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج كنم

یك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من كه می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود كه با این خندیدن می خواد دل منو نرم كنه كه بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم

دوشنبه : امروز به محض اینكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مینا یكی از همكلاسیهام جزوه منو ازم خواست من كه می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج كنم

سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یكی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی كجاست ؟
من كه می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی كه جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !‌ بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه
حالا به كوری چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با این یكی هم ازدواج می كنم

چهار شنبه : امروز وقتی كه داشتم وارد سلف می شدم یك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد شهرضا به دانشگاه ما اردو اومدند یكی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشكده پرستاری كجاست ؟ من كه می دونستم منظورش چیه اما تو كاردرستی خودم موندم كه چه طور این دختر هم منو شناخته و به من علاقه پیدا كرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكی گناه داره از عشق من پیر می شه

پنج شنبه : یكی از دوستهای هم دانشكده ایم به نام رضا منو به تریا دعوت كرد من كه می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد كه من بی خیال مینا بشم راستیتش
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم

جمعه : امروز صبح در خواب شیرینی بودم كه داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شكوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی كاسه عسل فرو میكردم و.... مادرم یك هو از خواب بیدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها كدومه ؟ من كه می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری كه به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد

شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم كه راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشكل روانی دارم

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود...

=
پنجشنبه 8 فروردین 1392 02:54 ب.ظ
نه بابا خیلی قشنگ بود خیلی یه سركاری باحال
چهارشنبه 10 خرداد 1391 11:08 ب.ظ
در کل اشتباه منظور بقیه رومیفهمی

اخه ادم هم انقدر دوزاریش کجه ؟
سه شنبه 12 بهمن 1389 11:50 ب.ظ
توصیف قشنگی بود از بی جنبگی پسرا
از بس این پسرا سر خودشون معطل اند.
پاسخ سیاه نور : حالا ما یه چیزی گفتیما :))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

درباره وبلاگ

باسلام و تشکر از بازدید شما
م.یعقوبی
مدیر وبلاگ : سیاه نور

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • مطالب وبلاگ چگونه اند؟






نویسندگان